هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی


کار هر کس را دهی انجام در کار خودی

سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان


کار محکم کن که در تعمیر دیوار خودی

هر چه از دلها کنی تعمیر پشتیبان توست


سعی در آبادی دل کن چو معمار خودی

پرده پوشی پرده بر افعال خود پوشیدن است


عیب هر کس را کنی پوشیده ستار خودی

هر که را از پا درآری پا به بخت خود زنی


جانب هر کس نگه داری نگهدار خودی

در گلستان رضا غیر از گل بی خار نیست


تو ز خود داری همیشه زخمی خار خودی

حق پرستی چیست، از بایست خود برخاستن


تا خدا را بهر خود خواهی پرستار خودی

دردهای عارضی را می کند درمان طبیب


با تو چون عیسی برآید چون تو بیمار خودی؟

تخم نار و نور با خود می بری زین خاکدان


در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی

نیست در آیینه دل هیچ کس را جز تو راه


از که می نالی تو تردامن چو زنگار خودی؟

از لحد خاک شکم پرور دهان وا کرده است


تو ز غفلت همچنان در بند پروار خودی

در دل توست آنچه می جویی به صد شمع و چراغ


ماه کنعانی ولی غافل ز رخسار خودی

فکر ایام زمستان می کنی در نوبهار


اینقدر غافل چرا از آخر کار خودی؟

دشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد


نگذری تا ز سر خود عقده کار خودی

عارفان سر در کنار مطربان افکنده اند


تو ز بی مغزی همان در بند دستار خودی

نشکنی تا جنس مردم را، نگردی مشتری


خویش را بشکن اگر صائب خریدار خودی